نویسنده: هادی عطایی

کتاب «زبان الگو» (A Pattern Language) در سال ۱۹۷۷ منتشر شد؛ نوشتهی کریستوفر الکساندر، معمار و استاد دانشگاه برکلی، همراه با سارا ایشیکاوا، ماری سیلوراستاین و همکارانشان. نیم قرن بعد، این کتاب هنوز یکی از پرخوانندهترین کتابهای معماری و شهرسازی جهان است، و به نظر من، برای ایران و تهرانِ امروز حرفهای زیادی دارد.
این مقاله، مقدمهی مجموعهای است که در آن الگوهای کتاب را، به ترتیب خود کتاب، یکییکی مرور میکنیم. در اینجا توضیح میدهم کتاب دربارهی چیست، چرا آن را از تهران میخوانیم، و هر مقالهی مجموعه از چه بخشهایی ساخته شده است.
کتاب از ۲۵۳ «الگو» تشکیل شده است. هر الگو یک مسئلهی تکرارشونده در ساختن شهر و خانه را توصیف میکند و راهحلی را پیشنهاد میدهد که، به گفتهی نویسندگان، بارها و در فرهنگهای گوناگون جواب داده است. الگوها از بزرگترین مقیاس شروع میشوند، یعنی منطقه و شهر، و قدمبهقدم کوچکتر میشوند: محله، خیابان، میدان، ساختمان، و سرانجام جزئیات یک اتاق، جای پنجره و حتی جای نشستن کنار آن.
نکتهی اصلی در کلمهی «زبان» است: الگوها جدا از هم نیستند. هر کدام به الگوهای بزرگتری که در دلشان قرار میگیرد و الگوهای کوچکتری که کاملش میکنند وصل است، درست مثل کلمههایی که با هم جمله میسازند. به همین دلیل، ایدهی این کتاب از معماری فراتر رفت و بعدها الهامبخش «الگوهای طراحی» در مهندسی نرمافزار هم شد.

خواندن «زبان الگو» برای کسی که شهر ایرانی را میشناسد، تجربهی عجیبی است: بسیاری از الگوهایی که الکساندر بهعنوان «کشف» مطرح میکند، در شهر سنتی ایرانی قرنها وجود داشتهاند. محلههایی با هویت روشن و سردر ورودی، کوچههای باریک و بنبستهایی که ماشین از آنها عبور نمیکند، بازاری که هم مرکز تجارت است و هم مرکز زندگی اجتماعی، خانهی حیاطدار که از خیابان فاصله میگیرد، و میدانی مثل نقش جهان که بازار، مسجد و کاخ را در یک فضای عمومی جمع میکند.
در عین حال، تهرانِ چند دههی اخیر در بسیاری از جاها از همین الگوها فاصله گرفته است: بزرگراههایی که از دل محلهها عبور میکنند، برجهایی که به کوچه پشت کردهاند، و محلههایی که برای هر کاری، از خرید نان تا رفتن به مدرسه، به ماشین وابستهاند. این مجموعه تلاشی است برای اینکه هر دو را کنار هم ببینیم: آنچه داشتیم، و آنچه امروز داریم.
هر الگو را از چند زاویهی ثابت نگاه میکنیم:
بخش بزرگی از نقدهای «زبان الگو» متوجه شهرسازی مدرن است، و حومههای آمریکای پس از جنگ روشنترین نمونهی آناند: حومههایی که خانه را از کار، مدرسه و خرید جدا کردند و زندگی را به ماشین وابسته کردند. من بیست سال در همین حومهها زندگی کردهام و این جدایی را هر روز تجربه کردهام؛ به همین دلیل آنها را در هر مقاله بهعنوان یک «آینه» میآورم: نه برای نقد آمریکا، بلکه چون بسیاری از تصمیمهایی که تهران امروز میگیرد، همان تصمیمهایی است که آمریکا چند دهه پیش گرفت و هزینهاش را هم پرداخت. دیدن نتیجهی آن تصمیمها در جای دیگر، به ما کمک میکند پیش از تکرارشان فکر کنیم.
شهر را معمولاً با معیار یک بزرگسال سالم و ماشیندار میسنجیم. اما کودکان و سالمندان، دو گروهی هستند که بیش از همه به محلهشان وابستهاند: نه رانندگی میکنند، نه میتوانند بهراحتی مسافتهای طولانی را طی کنند. شهری که برای کودکی که تنها تا مدرسه پیاده میرود و برای سالمندی که هر روز تا نانوایی و پارک محله قدم میزند مناسب باشد، معمولاً برای همه مناسب است. برای همین، در هر الگو میپرسیم که این الگو زندگی این دو گروه را آسانتر میکند یا سختتر.
برای هر کسی که در تهران یا هر شهر ایرانی دیگری زندگی میکند و میخواهد بداند چرا بعضی محلهها دلپذیرند و بعضی نه؛ برای خانوادههایی که دنبال خانه میگردند و میخواهند محله را، و نه فقط آپارتمان را، انتخاب کنند؛ و برای معماران، شهرسازان و دانشجویانی که دوست دارند این کتاب را با نگاهی ایرانی بخوانند. فهرست کامل مقالهها، به ترتیب کتاب، در صفحهی مجموعهی «زبان الگو» در بخش مقالات خانهداده آمده است.
———
این مجموعه را تقدیم میکنم به دوستی که نخستین بار مرا با کتاب «زبان الگو» آشنا کرد.
هادی عطایی — ۷ مهر ۱۴۰۵
اگر در حال انتخاب خانه یا محلهاید، این ایدهها را روی ملکهای واقعی بسنجید: نقشهی ملکهای برای فروش و ملکهای اجاره در خانهدِه.
هادی عطایی
کارشناسی ارشد معماری (M.Arch) از دانشگاه کانزاس؛ نویسندهی مجموعهی «زبان الگو» در خانهداده.
همهی مقالههای مجموعهی «زبان الگو» ←در حال بارگذاری...