نویسنده: هادی عطایی
الگوی شمارهی ۱۵ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «مرز محله» (Neighborhood Boundary)، مستقیمتر و عملیتر از دو الگوی قبلی است. اگر الگوی ۱۳ گفت مرز باید فضای مشترک باشد نه دیوار، و الگوی ۱۴ گفت محله باید دروازهای برای ورود داشته باشد، این الگو میپرسد: خب، دقیقاً چطور این دروازه را میسازیم؟ پاسخ الکساندر، برخلاف بیشتر الگوهای دیگرش، تقریباً یک دستورالعمل مهندسی است.
پیشنهاد الکساندر این است: تعداد خیابانهایی که از مرز یک محله عبور میکنند را دستکم به نصف کاهش بده. راههای باقیمانده را بهجای اینکه بهطور یکنواخت باز بگذاری، در یکیدو نقطهی مشخص متمرکز کن — همانجاها دروازهی واقعی محله میشوند. نکتهی مهمتر اما این است که خودِ نوار مرزی، باید بهاندازهی کافی عریض باشد تا بتواند کارکردهای مشترک محله را در خودش جا بدهد: پارک، پارکینگ، یک خیابان کوچک با مغازه، یک زمین بازی. مرز، در این تعریف، یک خط نازک نیست — یک نوار زندگیجاری است.
شهرهای قدیم ایران — بر خلاف محلههای داخلیشان که دهها کوچه و سردر داشتند — در مقیاس کل شهر، تعداد دروازههای رسمیشان را عمداً محدود نگه میداشتند. تهران قدیمِ حصاردار، برای نمونه، تنها چند دروازهی شناختهشده داشت — دروازهی قزوین، دروازهی شمیران، دروازهی دولاب و چند دروازهی دیگر — نه یک دروازه به ازای هر خیابان. این دقیقاً همان «کاهش تعداد نقاط عبور» است که الکساندر توصیه میکند. نکتهی جالبتر، آن چیزی بود که اطراف همین دروازههای محدود شکل میگرفت: کاروانسرا برای اقامت و تجارت مسافران، حمام عمومی، و اغلب یک میدانچه — یعنی دقیقاً همان کارکردهای مشترکی که الکساندر میگوید باید در نوار مرزی جا بگیرند.
پاسخ اینجا یک مفهوم شناختهشده در نقد شهرسازی آمریکایی دارد: «استرود» (stroad) — ترکیبی از street (خیابان محلی) و road (جادهی پرسرعت) که هیچکدام از این دو را بهدرستی انجام نمیدهد. در حومهی آمریکایی معمول، بهجای اینکه نوار مرزی محله به پارک یا میدان تبدیل شود، به یک استرود چندبانده تبدیل میشود: مرکز خرید، پارکینگهای وسیع، تابلوهای تجاری بزرگ، عبور سریع خودرو — و تقریباً هیچ فضایی برای ایستادن یا تجمع. مرز، بهجای نوار زندگیجاری، به نواری تبدیل میشود که فقط برای رد شدن ساخته شده، نه برای ماندن.

از سال ۲۰۱۶، شهرداری بارسلونا طرحی به نام «سوپرایا» (Superilla) را در محلهی پوبلنو اجرا کرد و از آن زمان تاکنون به محلههای دیگر گسترش داده: هر «سوپرایا» یک بلوک ۳در۳ از خیابانهای شهری را در بر میگیرد که تقریباً همهی خیابانهای داخلیاش به روی ترافیک عبوری بسته میشوند — فقط خیابانهای پیرامونی برای عبور خودرو باز میمانند، و سرعت داخل محدوده به ۱۰ کیلومتر در ساعت محدود میشود. فضایی که از این بستن خیابانها آزاد میشود، دقیقاً همان چیزی میشود که الکساندر میخواهد: مسیر دوچرخه، نیمکت، گلدانهای بزرگ بهجای پارکینگ خودرو.


وقتی نیمی از خیابانهای اطراف یک محله بسته یا محدود میشوند، فضای واقعی برای بازی و دوچرخهسواری بدون نظارت مداوم بزرگسالان افزایش پیدا میکند. کودکی که در سوپرایای پوبلنو بزرگ میشود، میتواند در همان خیابانی که پیشتر گذرگاه ماشین بود، با دوچرخه رفتوآمد کند — چیزی که در یک حومهی استرودمحور، حتی فکرش هم خطرناک است.
نوار مرزیای که به پارک یا خیابان پیاده تبدیل شده، بزرگسالان را وادار میکند از خانه بیرون بیایند و در فضایی مشترک، نه فقط در حال عبور، که در حال ماندن باشند — نشستن روی نیمکت، رفتن به مغازهی محلی، دیدن همسایهای که در حال قدمزدن است. استرود آمریکایی، دقیقاً همین فرصت را از بین میبرد: کسی در کنار یک جادهی چهاربانده نمیایستد.
محلهای که مرزش نوار زندگیجاری است، هم مرز خودش را حفظ میکند و هم به ساکنانش دلیلی میدهد که در همان مرز با هم برخورد کنند. محلهای که مرزش استرود است، نهفقط از همسایهاش جدا میشود، که خودش هم به فضایی غیرقابلسکونت برای ساکنان خودش تبدیل میشود — جایی که فقط برای رد شدن از آن استفاده میشود، نه برای بودن در آن.
اغلب دروازههای تاریخی تهران قدیم، در نوسازیهای اوایل قرن بیستم تخریب شدند و جایشان را میدانهای ترافیکی گرفتند — که خودشان، بهجای کاروانسرا و حمام، اغلب به گرههای پرترافیک تبدیل شدهاند. اما نمونهی زنده و امروزی این الگو را باید در اصفهان جست، نه تهران: خیابان چهارباغ عباسی — همان بلوار ۵.۵ کیلومتریای که شاهعباس صفوی (همان پادشاهی که کاروانسراهای بخش قبل را هم سامان داد) در قرن هفدهم برای اتصال شمال و جنوب اصفهان بنا کرد — امروز، دستکم در بخش میانیاش، بهطور کامل سنگفرش و پیادهراه شده و تردد خودرو در آن ممنوع است. از نظر روح ماجرا، این به سوپرایای بارسلونا بسیار نزدیکتر است تا به تصویر رایج خیابانهای شلوغ ایرانی — با این تفاوت که اصفهان، مفهومش را قرنها زودتر امتحان کرده بود. با اینحال، این هنوز بیشتر استثناست تا قاعده: در بیشتر شهرهای ایران، از جمله خودِ تهران، طرحهای مشابه محدود به ساعاتی از روز در بافتهای تاریخی ماندهاند.

درسی که از این الگو میتوان گرفت این است: مرز محله را نمیشود فقط با یک تابلو یا خط روی نقشه ساخت — باید واقعاً خیابان بست، و فضای آزادشده را به زندگی مشترک اختصاص داد. دروازههای محدود شهر ایرانی قدیم و سوپرایای امروز بارسلونا، با فاصلهی قرنها از هم، به یک نتیجه رسیدهاند؛ استرود آمریکایی، دقیقاً از همین نتیجه فرار کرده است.
———
هادی عطایی — ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
اگر در حال انتخاب خانه یا محلهاید، این ایدهها را روی ملکهای واقعی بسنجید: نقشهی ملکهای برای فروش و ملکهای اجاره در خانهدِه.
هادی عطایی
کارشناسی ارشد معماری (M.Arch) از دانشگاه کانزاس؛ نویسندهی مجموعهی «زبان الگو» در خانهداده.
همهی مقالههای مجموعهی «زبان الگو» ←در حال بارگذاری...