نویسنده: هادی عطایی
الگوی بیستوششم کتاب «زبان الگو» از یک پرسش ساده شروع میکند: اگر بخواهیم در یک محله از کودکی تا پیری زندگی کنیم، آن محله چه چیزهایی باید داشته باشد؟ الگوهای ۱۲ و ۱۴ («اجتماع هفتهزارنفری» و «محلهی قابلشناسایی») واحد اجتماع را مشخص کرده بودند؛ الگوی ۲۶ میگوید در آن واحد چه کسانی باید باشند.
الکساندر الگو را با همان سطرهای معروف شکسپیر باز میکند: «همهی دنیا یک صحنه است…» و هر آدم در عمر خود هفت نقش بازی میکند، از نوزاد تا پیرمرد. بعد دو استدلال میآورد. اول اینکه چرخهی زندگی یک واقعیت روانشناختی است. او به اریک اریکسون ارجاع میدهد که هشت مرحله را شمرده است و هر مرحله مسئلهی خودش را دارد: اعتماد در برابر بیاعتمادی (نوزاد)، خودمختاری (کودک خردسال)، ابتکار (کودک)، سختکوشی (نوجوان)، هویت (جوانی)، صمیمیت (جوان بزرگسال)، «زایندگی» یعنی ساختن و پروراندن (بزرگسالی) و در آخر یکپارچگی در برابر نومیدی (پیری).
دوم اینکه رشد از یک مرحله به مرحلهی بعد خودکار نیست و بدون جامعهای که چرخهی کامل را در خود داشته باشد اتفاق نمیافتد. الکساندر نشان میدهد این رابطه دوطرفه است: نوزاد از والدین اعتماد میگیرد، ولی خودش هم والدین را به بزرگسالیِ «زاینده» میرساند. همین رد و بدل بین پیر و جوان، نوجوان بزرگتر و کوچکتر، و بقیهی سنها هم هست؛ و برای اینکه اتفاق بیفتد باید مدرسه و مهدکودک و خانه و قهوهخانه و ورزشگاه و کارگاه و باغ و گورستان در دسترس باشد.
او در متن میگوید این تعادل شکسته است. به جای جامعههایی با چرخهی کامل، «دهکدههای بازنشستگی، حومههای خوابگاهی، فرهنگ نوجوانان، گتوهای بیکاران، شهرکهای دانشگاهی، گورستانهای بزرگ و شهرکهای صنعتی» داریم. و یک نکتهی دوم: فقط وجود همهی سنها کافی نیست؛ جامعه باید گذار از یک دوره به دورهی بعد را هم با جشن و مراسم و مکان مشخص کند، وگرنه آدمها، به تعبیر خودش، مثل زنی شصتساله میشوند که روی چینهای صورتش ماتیک قرمز میزند و به چیزی که هیچوقت کامل نداشته چنگ میزند.
نتیجهی الگو این است: مطمئن شوید چرخهی کامل زندگی در هر اجتماع حاضر و متعادل است؛ از نوزاد تا پیر، با همهی مکانهایی که هر مرحله لازم دارد و همهی مکانهایی که گذار بین مراحل را نشان میدهند. الکساندر صادقانه اضافه میکند که این الگو «فقط نشانهی کاری است که باید انجام شود» و هر اجتماع باید خودش بسنجد توازنش کجا به هم خورده.
محلهی قدیمی ایرانی، بدون اینکه کسی اسم الگو رویش بگذارد، تا حد زیادی همین چرخه را در پیادهروی چند دقیقهای داشت: مکتبخانه و مسجد برای بچهها، بازارچه برای کار و خرید، گرمابه و آبانبار برای رفتوآمد روزانه، و خانههای حیاطدار که اغلب چند نسل را کنار هم نگه میداشت. این تصویر کلی است و از رسم یا محلهی مشخصی نام نمیبرم؛ مدرکی از یک محلهی تاریخی مشخص هم در دست ندارم.

تهران امروز چرخهاش را جداجدا گذاشته است. بهشتزهرا، بزرگترین گورستان ایران، در ۸ تیر ۱۳۴۹ (۲۹ ژوئن ۱۹۷۰) در جنوب کلانشهر تهران افتتاح شد؛ ۵۳۴ هکتار است و حدود ۱٫۶ میلیون قبر دارد، و مترو خط ۱ به آن میرسد. یعنی مرحلهی آخر زندگی امروز در یک نقطهی بزرگ و دور از محلهها جمع شده است (این اعداد از ویکیپدیا است). نمیگویم همیشه چنین بوده؛ فقط میگویم امروز چنین است.

نگهداری از سالمندان و معلولان هم در بسیاری از موارد به مرکزهای مخصوص سپرده میشود. آسایشگاه خیریهی کهریزک، در جنوب تهران، روی تابلوی ورودیاش «تأسیس ۱۳۵۱» و «مرکز نگهداری، درمان و آموزش معلولین و سالمندان» نوشته است. من از کار این مرکز چیزی نمیدانم جز آنچه روی تابلو است و آن را نمونهی ایرادی نمیدانم؛ فقط نشان میدهد الگوی «جدا کردن مرحلهی آخر» در تهران هم هست.

ترکیب سنی ایران هم دارد عوض میشود. طبق سرشماری ۱۳۹۵، ۶٫۱٪ جمعیت (۴٬۸۷۱٬۵۱۸ نفر) ۶۵ ساله یا بیشتر بودند و ۲۴٪ زیر ۱۵ سال. نرخ باروری کل، طبق برآوردهای سازمان ملل، از ۲٫۰۷ در ۱۳۹۵ به ۱٫۶۹ در ۱۴۰۰ رسیده و آمار ثبتی از ۱٫۴۴ در سال ۲۰۲۴ و ۱٫۳۵ در ۲۰۲۵ حرف میزند (این اعداد را همانطور که منتشر شدهاند نقل میکنم و مستقل تأیید نکردهام). یعنی ظرف چند دهه، محلههای ما هم دارند از «پر از بچه» به «پر از آدمهای میانسال و سالمند» نزدیک میشوند، و این پرسش را جدیتر میکند که این محلهها برای هر دو طرف جا دارند یا نه.
حومهی آمریکایی در بخشی از موارد قاعدهی این الگو را عمداً نقض کرده است: یک محله، یک سن. روشنترین نمونهاش «شهرک بازنشستگی» است که بر اساس سن ساخته میشود. بیست سال در حومههای آمریکا زندگی کردهام و این الگو را از نزدیک میشناسم؛ ولی در ادامه فقط به چیزهایی میپردازم که مستند هستند.
داستان از ۱۹۵۴ شروع میشود، وقتی شهرک یانگتاون در آریزونا ساخته شد؛ بهگفتهی منابع، اولین شهرک برنامهریزیشدهی مخصوص بازنشستهها در آمریکا. یکی از چکیدههای دانشگاهی میگوید یانگتاون اولین طرحی بود که حداقل سن (آنموقع ۶۵ سال) و ممنوعیت سکونت دائمی بچهها را در قاعدهاش گذاشت. بعدها، دادستان کل آریزونا (گرانت وودز) حکم کرد این مقررات قابلاجرا نیست و یانگتاون سال ۱۹۹۹ محدودیت سنی را لغو کرد (یک منبع از ۱۹۹۸ حرف میزند).
اما نمونهی مشهور، سانسیتی است. شرکت دل وب زمین را در ژوئن ۱۹۵۹ خرید و سانسیتی را روز ۱ ژانویهی ۱۹۶۰ با پنج مدل خانه، یک مرکز خرید، یک مرکز تفریحی و یک زمین گلف افتتاح کرد. روز افتتاح حدود صدهزار نفر آمدند، یعنی حدود ده برابر پیشبینی، و سانسیتی به جلد مجلهی تایم رسید.
امروز، طبق سرشماری ۲۰۲۰، سانسیتی ۳۹٬۹۳۱ نفر جمعیت دارد، میانهی سن ساکنانش ۷۲٫۶ سال است و ۷۵٫۷٪ آنها ۶۵ ساله یا بیشترند. این یعنی ساکنان جوانتر در آن بسیار کماند. و ماجرا فقط ترکیب سنی نیست: انجمن صاحبان خانههای سانسیتی برای کمکردن مالیات تلاش کرد منطقه را از هر ناحیهی آموزشی بیرون نگه دارد (بهگفتهی منابعی که دیدم)، و نتیجه این شد که سانسیتی ناحیهی آموزشی ندارد و دانشآموزانش، از کلاس اول تا دوازدهم، در مدرسههای ناحیههای همسایه درس میخوانند. یعنی مدرسه، که قلب یک محله است، در خود شهرک جایی ندارد.


برای انصاف: ساکنان سانسیتی را کسی مجبور نکرده و بسیاری شاید دوستش داشته باشند؛ بازنشستههایی که اینجا آرامش و گلف و همسنوسالهایشان را پیدا میکنند. انتقاد الکساندر هم از آدمهای یک شهرک نیست، از مجموع الگوست: وقتی هر سن در جای خودش جدا شود، بچهها پیری را نمیبینند، سالمندها کودکی را نمیبینند و رد و بدل دوطرفهای که اریکسون و الکساندر لازمش میدانند اتفاق نمیافتد.
نمونهی زندهی این الگو را در سنگاپور میشود دید، منطقهای که تا اینجا در این مجموعه نیامده بود. «کامپونگ ادمیرالتی» پروژهی سازمان مسکن و توسعهی سنگاپور (HDB) است که دفتر WOHA طراحی کرده و ۱۲ می ۲۰۱۸ رسماً افتتاح شد. ساختمانی یازدهطبقه است با دو بلوک مسکونی و حدود ۱۰۰ واحد استودیویی برای سالمندان، و در طبقههای پایین میدان اجتماعی، داروخانه، یک سالن غذاخوری ۹۰۰ نفره (hawker centre)، مرکز پزشکی ادمیرالتی (طبقههای سه و چهار، بهدست بیمارستان خو تک پوات) و در طبقهی نهم یک باغ اجتماعی. طبق گزارشها این اولین پروژهی عمومی سنگاپور است که مهدکودک و مرکز سالمندان را کنار هم گذاشته است. در ۲۰۱۸ جایزهی «ساختمان سال جهان» جشنوارهی جهانی معماری را از میان ۵۳۵ پروژه از ۵۷ کشور برد.
برای این پروژه عکس آزادی روی ویکیمدیا کامنز پیدا نکردم، پس از پروژهی خواهرش، «هاب تمپینز»، عکس آوردهام که همین منطق را در مقیاسی بزرگتر دارد. هاب تمپینز ۶ اوت ۲۰۱۷ رسماً افتتاح شد؛ هفتطبقه روی ۵٫۳ هکتار زمین، با هزینهی ۵۰۰ میلیون دلار سنگاپور و بر اساس نظر ۱۵ هزار ساکن اطراف. به جای استادیوم و سالن ورزش و استخر و دفتر HDB و کتابخانهی قدیمی که هر کدام جداگانه بودند، یک ساختمان نشسته که شش استخر، کتابخانه، زمین بازی، یک میدان شهری و مرکز خدمات عمومی ۲۴ ساعته با خدمات شش سازمان دارد. ساختمان یک «سالن غذاخوری اجتماعی» (social enterprise hawker centre) هم دارد که در عکس زیر بچه و بزرگسال در آن غذا میخورند.


و باز برای انصاف: اینها پروژههای دولتی و بزرگاند و هنوز همهی چرخهی الکساندر را نشان نمیدهند. کامپونگ ادمیرالتی فقط حدود صد واحد دارد و برای سالمندان است؛ هاب تمپینز خانه نیست و محل زندگی نیست، مجموعهی خدمات است. ولی هر دو یک کار مهم میکنند: مکانهای روزمرهی نسلهای مختلف را یکجا و همجوار میگذارند تا رد و بدل بینشان اتفاق بیفتد، نه اینکه مثل سانسیتی از اول جدایشان کنند.
کودکی که پیری را از نزدیک نمیبیند، آن را جز در تصویر نمیشناسد. در محلهای با چرخهی کامل، کودک پدربزرگ و مادربزرگ همسایه را میشناسد، دیدنشان و کمک به آنها را تجربه میکند، و همین به او چیزی میدهد که الکساندر اسمش را اعتماد و ابتکار میگذارد.
برای بزرگسال، «زایندگی» یعنی چیزی را پروراندن، و بچهها و جوانترها نزدیکترین موضوعاند. برای سالمند، ماندن در محله یعنی ماندن در جریان زندگی، نه جداشدن در نقطهای دور. طرحهایی مثل کامپونگ ادمیرالتی دقیقاً روی همین نقطه کار میکنند.
الکساندر میگوید این الگو بیش از آنکه دستور ساختمانی باشد، یک «راهنمای اصلی» برای رشد اجتماع است: هر پروژه، از اضافهکردن یک اتاق تا ساختن یک کلینیک یا جاده، یا به این توازن کمک میکند یا آسیب میزند. برای تهران یعنی هر بار که مهدکودک بسته میشود، یا سالمندی به آسایشگاهی دور میرود، یا برج جدیدی فقط برای یک گروه سنی ساخته میشود، همین پرسش را باید پرسید.
الگوی ۲۶ میگوید اجتماع خوب جایی است که همهی سنها و همهی گذارها در آن جا دارند. محلهی قدیمی ایرانی این را بهصورت طبیعی داشت؛ تهران امروز بخشهایش را از هم جدا کرده، و حومهی آمریکایی آن را بهصورت رسمی تکهتکه کرده است. سنگاپور نشان میدهد میشود چنین چرخهای را حتی در شهر خیلی متراکم و با مداخلهی برنامهریزی دولت دوباره کنار هم گذاشت.
برای ادامهی همین مسیر، الگوی دسترسی به آب (۲۵) و مکانهای مقدس (۲۴) را هم ببینید. و اگر دنبال محلهای هستید که همهی سنها در آن زندگی میکنند، آگهیهای خانهداده را برحسب محله ببینید.
———
هادی عطایی — ۲ آبان ۱۴۰۵
هادی عطایی
کارشناسی ارشد معماری (M.Arch) از دانشگاه کانزاس؛ نویسندهی مجموعهی «زبان الگو» در خانهداده.
همهی مقالههای مجموعهی «زبان الگو» ←در حال بارگذاری...