خانه‌داده
آگهی‌هاپیشنهاد محلهمقالاتذخیره‌شده‌هابرنامه‌ریز مالی
خانه‌دادهتماس با ما

© 2026 خانه‌داده. تمامی حقوق محفوظ است.

زبان الگو
📚معماری و شهرسازی۷ مهر ۱۴۰۵

زبان الگو، الگوی شماره ۱۸: «شبکه‌ی یادگیری» — شهر، خودش باید کلاس درس باشد

نویسنده: هادی عطایی

الگوی شماره‌ی ۱۸ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «شبکه‌ی یادگیری» (Network of Learning)، از خیابان و جاده فاصله می‌گیرد و به سؤالی می‌پردازد که کمتر در شهرسازی مطرح می‌شود: بچه‌ها و جوان‌ها در یک شهر، کجا و چگونه یاد می‌گیرند؟ پاسخ رایج «در مدرسه» است. پاسخ الکساندر این است که مدرسه فقط یکی از هزاران جایی است که یادگیری باید در آن اتفاق بیفتد.

چرا یادگیری باید در کل شهر پخش باشد؟

استدلال الکساندر با یک مشاهده شروع می‌شود: جامعه‌ای که بر «آموزش‌دادن» تأکید می‌کند، کودکان، دانشجویان و حتی بزرگ‌سالانی منفعل بار می‌آورد که نمی‌توانند خودشان فکر یا عمل کنند؛ آدم‌های خلاق و فعال فقط در جامعه‌ای رشد می‌کنند که بر «یادگرفتن» تأکید دارد. این ایده به نقد معروف ایوان ایلیچ در کتاب «مدرسه‌زدایی از جامعه» (۱۹۷۱) بسیار نزدیک است.

نسخه‌ای که الکساندر می‌پیچد این است: به‌جای یک نظام یک‌شکل و اجباری در یک ساختمان ثابت، فرایند یادگیری را به‌تدریج غیرمتمرکز کنیم و با تماس با جاها و آدم‌های گوناگون در سراسر شهر غنی‌اش کنیم:

  • کارگاه‌ها و کارگاه‌های صنعتی
  • معلم‌هایی که در خانه‌ی خودشان یا در حال گشت در شهر درس می‌دهند
  • متخصصانی که حاضرند نوجوان‌ها را به‌عنوان دستیار کنار خودشان بپذیرند
  • بچه‌های بزرگ‌تری که به بچه‌های کوچک‌تر درس می‌دهند
  • موزه‌ها، گروه‌های سفر نوجوانان و حلقه‌های علمی
  • و سالمندانی که تجربه‌ی یک عمر را دارند

به تعبیر الکساندر، مجموع هزاران موقعیتی که در سراسر شهر رخ می‌دهد، «برنامه‌ی درسی» واقعی آن شهر است: شیوه‌ی زندگی‌ای که شهر به جوان‌ترهایش یاد می‌دهد. ساختمان‌های آموزشی تازه هم باید طوری ساخته شوند که این شبکه را گسترش دهند، نه این‌که جایش را بگیرند. الگوهای بعدی کتاب، مثل «استاد و شاگردان» (۸۳) و «مدرسه‌های مغازه‌ای» (۸۵)، همین ایده را در مقیاس ساختمان دنبال می‌کنند.

استاد و شاگردی در بازار: شبکه‌ی یادگیریِ شهر ایرانی

شهر سنتی ایرانی، بی‌آن‌که نامش را گذاشته باشد، دقیقاً چنین شبکه‌ای داشت. بیشتر مهارت‌های شهر، از مسگری و قالی‌بافی تا نجاری و کاشی‌کاری، در حجره‌ها و کارگاه‌های بازار و از راه «استاد و شاگردی» منتقل می‌شد: نوجوان از سنین کم کنار استادکار می‌نشست، از کارهای ساده شروع می‌کرد و سال‌به‌سال مسئولیت بیشتری می‌گرفت. سواد خواندن و نوشتن در مکتب‌خانه‌های کوچک محله، گاهی در خانه‌ی خود معلم یا گوشه‌ی مسجد، یاد گرفته می‌شد و مدرسه‌های علمیه در دل بازارها ساخته می‌شدند، نه در حاشیه‌ی شهر. یادگیری، بخشی از زندگی روزمره‌ی محله و بازار بود.

تأسیس دارالفنون به همت امیرکبیر در سال ۱۲۳۰ خورشیدی (۱۸۵۱ میلادی)، نقطه‌ی شروع مدرسه‌ی متمرکز مدرن در ایران بود؛ قدمی ضروری برای آموزش علوم جدید، اما آغاز همان جابه‌جایی‌ای که الکساندر درباره‌اش هشدار می‌دهد: یادگیری به‌تدریج از کارگاه و محله بیرون آمد و به ساختمانی جدا با زنگ و کلاس منتقل شد.

چرا حومه‌ی آمریکایی دقیقاً نقض این الگوست؟

آمریکا در قرن بیستم، دقیقاً برعکس توصیه‌ی الکساندر رفتار کرد. سال تحصیلی ۱۹۴۰-۱۹۳۹، ۱۱۷٬۱۰۸ ناحیه‌ی آموزشی در این کشور وجود داشت؛ بیشترشان کوچک و محلی، با مدرسه‌هایی که بچه‌ها پیاده به آن می‌رسیدند. موج «ادغام مدارس» در دهه‌های بعد، به نام کارایی و صرفه‌جویی، این عدد را به‌سرعت پایین آورد: فقط در دهه‌ی ۱۹۴۰ بیش از ۳۳ هزار ناحیه منحل شد و تا سال ۲۰۲۳ تنها حدود ۱۳٬۳۱۸ ناحیه باقی ماند؛ کاهشی نزدیک به ۸۹ درصد.

نتیجه، مدرسه‌های بزرگ و متمرکزی بود که روی زمین‌های ارزان در لبه‌ی حومه‌ها ساخته می‌شدند، با پارکینگ‌های وسیع و ناوگانی از اتوبوس‌های زرد. در همان حومه‌ها، منطقه‌بندی تک‌کاربری (که در الگوی ۹ به آن پرداختیم) خانه‌ها را از کارگاه، مغازه و دفتر جدا کرده بود؛ یعنی حتی بیرون از مدرسه هم کودک عملاً هیچ بزرگ‌سالی را در حال کار نمی‌دید که بتواند از او چیزی یاد بگیرد.

آمار رفت‌وآمد مدرسه این تغییر را به‌روشنی نشان می‌دهد. طبق گزارش «بچه‌ها چگونه به مدرسه می‌روند» که بر پایه‌ی پیمایش ملی سفر خانوارهای آمریکا تهیه شده، در سال ۱۹۶۹، ۴۸ درصد بچه‌های ۵ تا ۱۴ ساله پیاده یا با دوچرخه به مدرسه می‌رفتند؛ چهل سال بعد، در ۲۰۰۹، این رقم به ۱۳ درصد رسیده بود. سهم بچه‌هایی که در فاصله‌ی کمتر از یک مایل (حدود ۱٫۶ کیلومتر) از مدرسه‌شان زندگی می‌کردند هم از ۴۱ به حدود ۳۱ درصد کاهش یافت. مسیر خانه تا مدرسه، که خودش می‌توانست بخشی از یادگیری شهر باشد، به سفری با خودرو یا اتوبوس تبدیل شد.

کنگره‌ی آمریکا از سال ۲۰۰۵ برنامه‌ای به نام «مسیرهای امن تا مدرسه» (Safe Routes to School) را تأمین مالی کرد تا با ساخت پیاده‌رو، خط دوچرخه و گذرگاه، بخشی از این روند را برگرداند؛ شاهدی بر این‌که خود آمریکایی‌ها هم هزینه‌ی این جدایی را پذیرفته‌اند.

دبیرستان وودوارد در بتسدای ایالت مریلند، مارس ۱۹۷۳: پارکینگ پر از خودروی دانش‌آموزان و ردیف اتوبوس‌های مدرسه در پس‌زمینه — عکس: Yoichi Okamoto، آرشیو ملی آمریکا (مالکیت عمومی)، ویکی‌مدیا کامانز
دبیرستان وودوارد در بتسدای ایالت مریلند، مارس ۱۹۷۳: پارکینگ پر از خودروی دانش‌آموزان و ردیف اتوبوس‌های مدرسه در پس‌زمینه — عکس: Yoichi Okamoto، آرشیو ملی آمریکا (مالکیت عمومی)، ویکی‌مدیا کامانز
پنجاه سال بعد: ناوگان اتوبوس‌های زرد مقابل دبیرستان دبلیو. تی. وودسون در فیرفکس ویرجینیا، ۲۰۲۴ — عکس: G. Edward Johnson (CC BY 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز
پنجاه سال بعد: ناوگان اتوبوس‌های زرد مقابل دبیرستان دبلیو. تی. وودسون در فیرفکس ویرجینیا، ۲۰۲۴ — عکس: G. Edward Johnson (CC BY 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز

نمونه‌ی امروزی که این الگو را رعایت می‌کند: کتابخانه‌ی اودی در هلسینکی

کتابخانه‌ی مرکزی اودی (Oodi) در هلسینکی، پنجم دسامبر ۲۰۱۸، یک روز پیش از سالروز استقلال فنلاند و به‌عنوان هدیه‌ی صدسالگی استقلال این کشور افتتاح شد. اودی درست روبه‌روی ساختمان پارلمان فنلاند، در قلب شهر ساخته شده و ورود به آن برای همه رایگان است؛ اما آنچه آن را به نمونه‌ای زنده از الگوی ۱۸ تبدیل می‌کند، فقط کتاب‌هایش نیست.

طبقه‌ی دوم اودی یک «کارگاه شهری» (Urban Workshop) است: هر شهروندی می‌تواند با چاپگر سه‌بعدی، دستگاه برش لیزری، چرخ خیاطی و میز لحیم‌کاری کار کند، کنار آدم‌هایی که دارند چیزی می‌سازند و بلدند کمکش کنند. کودکی که با پدربزرگش برای امانت کتاب آمده، ممکن است با دیدن یک نوجوان که قطعه‌ای را چاپ سه‌بعدی می‌کند، کار با آن را یاد بگیرد: دقیقاً همان «تماس با آدم‌ها و جاهای گوناگون» که الکساندر توصیف می‌کند. استقبال مردم هم نشان داد این ایده جواب می‌دهد: اودی تا مارس ۲۰۱۹، یعنی کمتر از چهار ماه بعد از افتتاح، میزبان یک‌میلیونمین بازدیدکننده‌اش بود.

کتابخانه‌ی مرکزی اودی و میدان عمومی مقابل آن در مرکز هلسینکی، ۲۰۲۲ — عکس: Leonhard Lenz (CC0)، ویکی‌مدیا کامانز
کتابخانه‌ی مرکزی اودی و میدان عمومی مقابل آن در مرکز هلسینکی، ۲۰۲۲ — عکس: Leonhard Lenz (CC0)، ویکی‌مدیا کامانز
ورودی اودی: سقف چوبی موج‌دار روی یک ورودی تمام‌شیشه‌ای که مستقیم به میدان شهر باز می‌شود، ۲۰۲۲ — عکس: Ximonic / Simo Räsänen (CC BY-SA 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز
ورودی اودی: سقف چوبی موج‌دار روی یک ورودی تمام‌شیشه‌ای که مستقیم به میدان شهر باز می‌شود، ۲۰۲۲ — عکس: Ximonic / Simo Räsänen (CC BY-SA 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز

پیامد برای زندگی کودکان

کودکی که در یک شبکه‌ی یادگیری بزرگ می‌شود، یاد می‌گیرد که دانش در همه‌جا هست و هر بزرگ‌سالی می‌تواند معلمش باشد: نانوای سر کوچه، مکانیک محله، کتابدار کتابخانه‌ی محل. چنین کودکی کنجکاوی را یک مهارت روزمره می‌بیند، نه تکلیفی که زنگ مدرسه شروع و تمامش می‌کند. کودکی که فقط از پشت پنجره‌ی اتوبوس مدرسه شهر را می‌بیند، این فرصت را ندارد.

پیامد برای زندگی بزرگ‌سالان

شبکه‌ی یادگیری فقط برای بچه‌ها نیست. بزرگ‌سالی که شغلش را از دست داده، می‌تواند در یک کارگاه عمومی مهارت تازه‌ای یاد بگیرد؛ بازنشسته‌ای که یک عمر نجاری کرده، می‌تواند تجربه‌اش را به نوجوان‌های محله منتقل کند و احساس کند هنوز به کار می‌آید. در شهری که یادگیری فقط مال مدرسه است، هیچ‌کدام از این دو جایی برای یادگرفتن یا یاددادن ندارند.

پیامد برای زندگی اجتماعی

وقتی نسل‌ها برای یادگرفتن کنار هم قرار می‌گیرند، محله به یک شبکه‌ی واقعی از رابطه‌ها تبدیل می‌شود؛ رابطه‌هایی که بر پایه‌ی یک مهارت مشترک ساخته شده‌اند، نه فقط همسایگی. شهری که یادگیری را در ساختمان‌های جدا حبس می‌کند، نسل‌ها را هم از هم جدا می‌کند: بچه‌ها در مدرسه، بزرگ‌سالان در محل کار، سالمندان در خانه.

جایگاه این الگو در ایران امروز

نظام آموزشی رسمی ایران امروز، مثل بیشتر کشورها، به‌شدت متمرکز و کنکورمحور است. اما ایران دو نمونه‌ی واقعی و هنوز فعال از «شبکه‌ی یادگیری» دارد. اولی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در دی‌ماه ۱۳۴۴ تأسیس شد و امروز، به گزارش خود کانون، از طریق بیش از ۸۵۰ مرکز فرهنگی ثابت و سیار در شهرها و روستاهای سراسر کشور فعالیت می‌کند؛ کتابخانه‌هایی که در دل محله‌ها قرار گرفته‌اند و کتابخانه‌های سیاری که از همان سال‌های نخست فعالیت کانون، کتاب را به روستاهای دوردست می‌بردند.

یک کتابخانه‌ی سیار در استان کردستان، حدود ۱۳۴۹ (۱۹۷۰): قفسه‌ی کتاب پشت یک خودرو، و کودکان و بزرگ‌سالان روستا در حال مطالعه — مالکیت عمومی، ویکی‌مدیا کامانز
یک کتابخانه‌ی سیار در استان کردستان، حدود ۱۳۴۹ (۱۹۷۰): قفسه‌ی کتاب پشت یک خودرو، و کودکان و بزرگ‌سالان روستا در حال مطالعه — مالکیت عمومی، ویکی‌مدیا کامانز

نمونه‌ی دوم، شبکه‌ی فرهنگسراهای تهران است. نخستینشان، فرهنگسرای بهمن، در ۲۱ شهریور ۱۳۷۰ روی زمین کشتارگاه قدیمی تهران در جنوب شهر ساخته شد و امروز از آن به‌عنوان «مادر فرهنگسراهای کشور» یاد می‌شود: جایی که هر شهروندی، از کودک تا سالمند، می‌تواند در کلاس‌های هنر، مهارت و علوم شرکت کند. کاری که فرهنگسرای بهمن با یک کشتارگاه متروکه کرد، دقیقاً همان توصیه‌ی الکساندر است: ساختمان‌های تازه‌ی آموزشی باید شبکه‌ی یادگیری شهر را گسترش دهند، و کجا بهتر از محله‌ای که پیش از آن سهمی از آموزش شهر نداشت.

نتیجه

درس این الگو این است که پرسش «بچه‌ها کجا یاد می‌گیرند؟» یک پرسش شهرسازی است، نه فقط آموزشی. بازار تهران قدیم، بی‌آن‌که نامش را بداند، یک شبکه‌ی یادگیری بود. حومه‌ی آمریکایی، با ادغام مدارس و جداکردن خانه از کار، این شبکه را برید. و اودی هلسینکی، مثل کتابخانه‌های کانون و فرهنگسراهای تهران، نشان می‌دهد که می‌شود دوباره آن را ساخت: با جاهایی در دل شهر که در آن‌ها هر کسی، در هر سنی، می‌تواند هم یاد بگیرد و هم یاد بدهد.

———

هادی عطایی — ۷ مهر ۱۴۰۵

اگر در حال انتخاب خانه یا محله‌اید، این ایده‌ها را روی ملک‌های واقعی بسنجید: نقشه‌ی ملک‌های برای فروش و ملک‌های اجاره در خانه‌دِه.

ه

هادی عطایی

کارشناسی ارشد معماری (M.Arch) از دانشگاه کانزاس؛ نویسنده‌ی مجموعه‌ی «زبان الگو» در خانه‌داده.

همه‌ی مقاله‌های مجموعه‌ی «زبان الگو» ←
فهرست همه‌ی الگوهای مجموعه‌ی «زبان الگو»
← الگوی قبلیزبان الگو، الگوی شماره ۱۷: «جاده‌های حلقوی» — جاده‌ی پرسرعت باید مماس باشد، نه عبوریالگوی بعدی →زبان الگو، الگوی شماره ۱۹: «شبکه‌ی خرید» — مغازه‌ها را باید در یک شبکه پخش کرد، نه در چند مرکز جمع

نظرات (0)

در حال بارگذاری...