زبان الگو، الگوی شماره ۲۱: «سقف چهار طبقه» — ساختمان تا جایی انسانی است که بتوانی از پنجرهاش با خیابان حرف بزنی
نویسنده: هادی عطایی
الگوی شمارهی ۲۱ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «سقف چهار طبقه» (Four-Story Limit)، شاید جنجالیترین الگوی بخش اول کتاب باشد، چون مستقیم میگوید یکی از نمادهای شهر مدرن، یعنی برج مسکونی، برای زندگی آدمها مناسب نیست. الکساندر این را از سر سلیقه نمیگوید؛ دلیل میآورد، و بعد صادقانه میگوید که قاعدهاش را باید با «روح الگو» خواند، نه با خطکش.
مسئله چیست؟
الکساندر چند ادعا را پشت سر هم ردیف میکند: ساختمان بلند، جز برای سودجویی زمیندار و بانک، مزیت واقعی ندارد؛ ارزانتر نیست، فضای باز نمیسازد، منظر شهر را خراب میکند و برای کودکان زندگی را سخت میکند. و فراتر از همهی اینها، به باور او شواهد تجربی نشان میدهد ساختمان بلند میتواند به ذهن و احساس آدمها آسیب بزند.
شواهدی که در متن الگو میآید اینهاست:
- دی. ام. فانینگ («خانوادهها در آپارتمان»، مجلهی پزشکی بریتانیا، ۱۸ نوامبر ۱۹۶۷) میان ارتفاع آپارتمان و بیماری روانی همبستگی مستقیم دید: هرچه بالاتر، بیشتر. این همبستگی در زنان که بیشترین وقت را در خانهاند قویترین بود، در کودکان ضعیفتر، و در مردان که کمترین وقت را در خانه میگذرانند ضعیفترین. از همین الگو الکساندر نتیجه میگیرد که خودِ «زمانِ ماندن در برج» عامل است، نه اینکه افراد مستعد بیماری برج را انتخاب کرده باشند.
- سازوکار پیشنهادی ساده است: برج آدم را از زمین و از زندگی اتفاقیِ پیادهرو و باغچه و ایوان جدا میکند و تنها در آپارتمانش میگذارد. بیرونرفتن رسمی و دشوار میشود و اگر کاری مشخص آدم را بیرون نکشد، میماند خانه.
- در پژوهشی دانمارکی از ژان مورویل (۱۹۶۹)، فقط ۲ درصد از کودکان دو تا سهسالهی ساکن بلوکهای بلند تنها بیرون بازی میکردند، در برابر ۲۷ درصد در بلوکهای کوتاه. در پنجسالگی، همهی کودکان بلوکهای کوتاه تنها بیرون بازی میکردند و ۲۹ درصد کودکان بلوکهای بلند هنوز نه. و در همین بلوکهای بلند، ۹۰ درصد کودکان سه طبقهی پایین تنها بیرون میرفتند، در برابر ۵۹ درصد کودکان سه طبقهی بالا.
- اسکار نیومن در «فضای قابل دفاع» دو پروژهی مسکونیِ مجاور در نیویورک را مقایسه کرد: یکی برج و دیگری ساختمانهای سهطبقهی پلکانی؛ تراکم کلی و درآمد ساکنان تقریباً یکسان بود، اما نرخ جرم در برج حدود دو برابر بود.
قاعده: چهار طبقه، بهعلاوهی «روح الگو»
الکساندر میپرسد اثرها از چه ارتفاعی شروع میشود، و جواب تجربهی خودشان این است: از بالای چهار طبقه. تا سه یا چهار طبقه هنوز میشود راحت به خیابان پایین رفت و از پنجره جزئیات را دید: آدمها، چهرهها، درختها، مغازهها؛ و از طبقهی سوم هنوز میشود صدا زد و توجه کسی را در پایین جلب کرد. بالاتر از آن این پیوندها میگسلد: جزئیات گم میشود، آدمها صحنهی پایین را مثل بازی نگاه میکنند و ساختمان به دنیایی بسته با آسانسور و کافهتریای خودش تبدیل میشود.
نتیجهی الگو: در هر منطقهی شهری، هرقدر متراکم، بیشتر ساختمانها چهار طبقه یا کمتر باشند. ممکن است بعضی ساختمانها از این حد بالاتر بروند، اما نباید ساختمان مسکونی باشند. و الکساندر خودش ملایمت میکند: پنجطبقه و شاید ششطبقهی دقیقطراحیشده هم ممکن است جواب بدهد؛ آنچه مهم است روح الگوست. و تأکید میکند که تراکم را باید از راه دیگری تأمین کرد (الگوی «حلقههای تراکم»، شمارهی ۲۹)، نه از راه ارتفاع.
شهر ایرانی و ارتفاع: حیاط، نه برج
شهر سنتی ایران بر پایهی مقیاس انسانی ساخته شده بود. خانهی حیاطمرکزی در شهرهای فلات مرکزی، مثل کاشان و یزد، معمولاً یک یا دو طبقه (بهعلاوهی زیرزمین) بود و اتاقها رو به حیاط داشتند. کوچهها باریک بود و خانهها به هم چسبیده. اما این تراکم را با گسترش افقی و حیاطهای کوچک تأمین میکردند، نه با ارتفاع. یعنی همان چیزی که الکساندر میخواهد: متراکم، ولی کوتاه.

تهران امروز: اکباتان
تهران در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ راهی دیگر امتحان کرد. اکباتان، بزرگترین مجتمع مسکونی تهران، بنا بر مشخصات منتشرشدهی دانشگاه دلفت، حدود ۱۵٬۵۰۰ واحد مسکونی برای حدود ۷۰ هزار نفر در زمینی به وسعت ۲۲۱ هکتار است. ساخت آن از سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰) آغاز شد، فاز اول تا ۱۳۵۷ (۱۹۷۸) تمام شد و فاز سوم تا ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) به پایان رسید.

باید منصف بود: اکباتان پرویت-آیگو نیست. مجتمعی پرسکنه و پایدار است و، بنا بر همان منبع، ساکنانش از کارمندان دولت و استادان دانشگاه تا هنرمندان و کارآفرینان را شامل میشوند؛. اما پرسش الگوی ۲۱ این نیست که مجتمع شکست خورده یا نه؛ این است که از پنجرهی طبقهی دهم، رابطهی آدم با خیابان و بازی بچهها در حیاط چگونه است؟ جوابش را ساکنان بهتر از من میدانند، و پاسخشان با پژوهشهای بالا میتواند مقایسه شود.
چرا آمریکا دقیقاً نقض این الگوست؟ پرویت-آیگو
یک نکتهی صادقانه پیش از شروع: حومهی آمریکایی، که در این مجموعه معمولاً نمونهی نقض است، در این الگو مشکل ارتفاع ندارد؛ خانههایش یک یا دو طبقه است. مشکل حومه، که الکساندر با الگوهای دیگر (مثل «حلقههای تراکم») جواب میدهد، این است که کوتاهبودن را با پراکندگی خریده است. آمریکا میان دو قطب گیر کرده بود: یا خانهی تکواحدی در پهنهای بیپایان، یا برجِ حسابی در مرکز شهر. و نقضکنندهی این الگو، بهمعنای دقیق، آن قطب دوم است. مشهورترین نمونهاش پرویت-آیگو در سنتلوئیس است.
پروژهی پرویت-آیگو مجموعهای از ۳۳ بلوک یازدهطبقه با ۲۸۷۰ آپارتمان در زمینی به وسعت ۵۷ ایکر (حدود ۲۳ هکتار) بود که مینورو یاماساکی (همان معماری که بعدها برجهای دوقلوی نیویورک را طراحی کرد) برای مسکن عمومی طراحی کرد. بلوکهای پرویت از نوامبر ۱۹۵۴ و بلوکهای آیگو از ژوئیهی ۱۹۵۵ مسکونی شدند. در سالهای اول، اشغال واحدها بالا بود، حدود ۹۵ درصد در پرویت و ۸۶ درصد در آیگو. اما ظرف چند سال کار خراب شد: آسانسورهای «توقف در طبقههای مشخص»، راهروهای مشترک بهجای بالکن، خرابی آسانسورها و خرابکاری که ظرف چهار سال شروع شد، و بیپولی برای نگهداری. تا ۱۹۶۹ اشغال به ۵۷ و ۴۹ درصد رسیده بود و تا ۱۹۷۰ دو سوم مجموعه خالی بود.

تخریب در ۱۶ مارس ۱۹۷۲ آغاز شد و پاکسازی نهایی تا ۱۹۷۶ طول کشید؛ فقط حدود هفده سال پس از تکمیل. منتقد معماری چارلز جنکس تخریب را «روزی که معماری مدرن مُرد» نامید. و نکتهی جالب برای ما این است که همان سال ۱۹۷۲، اسکار نیومن، که در متن الگو هم نامش آمده، کتاب «فضای قابل دفاع» را منتشر کرد و پرویت-آیگو یکی از مثالهای محبوب استدلالش شد: دنیای بیرون از آپارتمان، با راهرو و آسانسور و فضای نامتعلق، جایی که هیچکس مسئولش نیست.

اما تاریخنگاران با سادهسازی مخالفاند، و درست هم میگویند. کاترین بریستول در مقالهی «افسانهی پرویت-آیگو» (۱۹۹۱) استدلال کرد که نقش معماری بیش از حد بزرگ شده و بیپولی، سوءمدیریت و تبعیض نژادی نقش کمتری نداشتند. سنتلوئیس همان دوران حدود ۳۰ درصد جمعیتش را از دست داد و حدود ۱۱ هزار شغل صنعتی از شهر رفت؛ ساکنان پرویت-آیگو میان این بحرانها گرفتار شدند. پس نمیشود گفت «ارتفاع ساختمانها پروژه را کشت». میشود گفت پروژهای که برای دوام به نگهداری دائم، مدیریت قوی و محلهی سالم نیاز دارد، وقتی اینها را از دست داد، چیزی نداشت که نگهش دارد.
پژوهشهای بعدی هم تصویر یکدستی نمیدهند. رابرت گیفورد در سال ۲۰۰۷ در «مجلهی علم معماری» نزدیک به صد پژوهش دربارهی زندگی در ساختمانهای بلند را مرور کرد. جمعبندیاش: مشکلات رفتاری کودکان در برج بیشتر است، رفتار کمکرسانی در برج کمتر است، و ساکنان برج آدمهای بیشتری را میشناسند اما دوستان کمتری دارند؛ و نتیجهی کلی «دلگرمکننده نبود». ولی این دادهها هم نشان نمیدهند هر برجی خطرناک است؛ نشان میدهند در میانگین، شواهد به سود الکساندر است، بهویژه برای کودکان.
نمونهی امروزی که این الگو را رعایت میکند: کپنهاگ
کپنهاگ شهری است که در آن رعایت مقیاس انسانی هنوز به چشم میآید. بنا بر گزارش یک پژوهش نوردیک، ساختمانهای شهر قدیم کپنهاگ عموماً چهار طبقهاند و برجهای بلند در مرکز شهر کمیاباند. این از ترس واقعی از «آمریکاییشدن» خط افق کوتاه شهر میآمد، و قواعد برنامهریزی شهر امروز هم میگوید برجها باید جای مشخصی داشته باشند: کنار گرههای حملونقل، شریانهای اصلی و بندر؛ نه در هر کجا. صادقانه بگویم: این به معنی یک قانون سخت «حداکثر چهار طبقه» نیست؛ سیاست و عرف است. ولی نتیجهاش را میشود دید.


یک پیوند جالب: پژوهشی که الکساندر دربارهی بازی کودکان در بلوکهای بلند و کوتاه نقل میکند، دانمارکی بود. دانمارک مثل بقیهی دنیا برج دارد و حومهی کمتراکم هم دارد؛ ادعای من این نیست که کپنهاگ مصون است. ادعا این است که شهر قدیمی کپنهاگ، با ساختمانهای چهارطبقهی رو به آب و خیابان، همان مقیاسی است که الکساندر وصف میکند.
جایگاه این الگو در ایران امروز
تهران امروز هم ساختمانهای بلند مسکونی کم ندارد. مسئله، همانطور که الکساندر میگوید، تعیین عدد برای ایران نیست؛ این است که هر ساختمان بلند باید دلیلش را نشان دهد. پرسش عملی برای یک معمار یا یک شهروند تهرانی ساده است: کودکی که طبقهی دوازدهم زندگی میکند، تنها پایین میرود؟ از پنجرهی خانهاش میتواند صدایش به کسی برسد؟ اگر نه، حتی اگر ساختمان مجوز داشته باشد، یکی از هزینههای ساختنش را نمیبینیم.
پیامد برای زندگی کودکان
عددهای مورویل مهمترین بخش الگو برای کودکان است: کودکی که از پنجرهی طبقهی دوم هنوز مادرش را میبیند و کودکی که از طبقهی پانزدهم باید هر بار با آسانسور و اجازه بیرون برود، در دو دنیای متفاوت بزرگ میشوند. استقلال بچهها از همین بازیهای کوچک بیاجازه شروع میشود.
پیامد برای زندگی بزرگسالان و سالمندان
برای بزرگسالی که زیاد در خانه میماند، یافتهی فانینگ هشداری روشن است: زمان ماندن در بالا خود عامل است. و برای سالمندان، که بیشتر وقتشان در خانه میگذرد، «بیرون رفتن» وقتی به آسانسور و راهرو وابسته باشد کمتر میشود. ساختمان چهارطبقه با پلکانی که هنوز قابل بالا و پایینرفتن است، به آنان استقلال بیشتری میدهد. (این بخش نظر من است؛ الکساندر مستقیماً دربارهی سالمندان آمار نمیدهد.)
پیامد برای زندگی اجتماعی
الکساندر الگو را با ترانهی گلاسگویی «ترانهی جیلی-پیس» (از آدام مکناتون) تمام میکند: کودکی در طبقهی نوزدهم که دیگر نمیتواند تکهنانی را که مادرش از پنجره میاندازد بگیرد. شوخی تلخی است، ولی حرف الگو همین است: ارتفاعی که در آن چیزی از پنجره به خیابان نمیرسد، شبکهی همسایگی را هم نمیپذیرد.
نتیجه
الگوی ۲۱ ما را وادار میکند ساختمان را با یک آزمون ساده بسنجیم: میشود از پنجرهاش با خیابان حرف زد؟ شهر سنتی ما این آزمون را قبول میشد؛ پرویت-آیگو، دستکم در این خوانش، آن را رد میکرد و اکباتان هنوز جواب نهاییاش را به ما نداده؛ کپنهاگ امروز هنوز آن را پاس میدارد. و درس واقعی این است که ارتفاع یک ابزار است نه هدف: اگر مجبوریم بالا برویم، باید دلیل خوبی داشته باشیم، و آن دلیل نباید «ارزانتر است» باشد.
———
هادی عطایی — ۱۷ مهر ۱۴۰۵
اگر در حال انتخاب خانه یا محلهاید، این ایدهها را روی ملکهای واقعی بسنجید: نقشهی ملکهای برای فروش و ملکهای اجاره در خانهدِه.
هادی عطایی
کارشناسی ارشد معماری (M.Arch) از دانشگاه کانزاس؛ نویسندهی مجموعهی «زبان الگو» در خانهداده.
همهی مقالههای مجموعهی «زبان الگو» ←نظرات (0)
در حال بارگذاری...